بوی خرداد می آید باز ... ماه دوست داشتنی من ..... ماه زندگی
بوی خرداد می آید ...ماهی که بیست و چهار سال پیش در سومین روز آن چشمهایم بر این دنیا باز شد.
خرداد دوست داشتنی من دارد از راه می رسد . از بچگی هایم یادم هست همیشه عاشق این ماه بودم ... عاشق عطر پوشال های نوی کولر های تازه راه افتاده .... عاشق میوه های رنگارنگی که هر روز نوبرانه می رسید ....عاشق تابستان و تعطیلی هایش که از خرداد نویدش شنیده می شد....کوچکتر که بودیم همان اوایل خرداد تعطیل می شدیم ...وای که تمام تابستان یک طرف و آن نیم روز بعد از آخرین امتحان یک طرف...چه مزه ای داشت پاک سازی کمد کتاب های مدرسه .
کمی که بزرگتر شدم خرداد دیگری از راه رسید ... خردادی که من کلاس پنجم ابتدایی بودم ....رنگ و بوی شهرمان به کلی عوض شده بود . آن سال من شاید برای اوین بار در عمرم چیزهایی از سیاست دانستم ....خردادی آمده بود که مردم در دومین روز آن کاری کردند کارستان ...بعدها به آن روز می گفتند حماسه دوم خرداد و من که برای اولین بار در زندگی ام با خانواده ام در پای صندوق رای حاضر شده بودم هنوز شیرینی آن خرداد را به خاطر دارم ... خردادی که در آن مردی به پیروزی رسید که از دیگران برای من یازده ساله خندان تر بود.
چهار سال بعد خرداد من با هیجان بیشتری از راه می رسید ... این بار من بزرگتر شده بودم و در آن چهار سال آزاد و شاد آگاه تر ...حالا من می خواستم برای اولین بار رای بدهم ...به همان مرد خندان چهار سال پیش ...من کمتر از دوهفته بعد از پانزده ساله شدنم در خردادی مثل همیشه زیبا حامی اصلاحات شده بودم!!!
باز چهار سال گذشت ... خردادی رسید که شوروحال همه ی خرداد ها را نداشت ...مردم انگار قهر کردند ، خواب رفتند ، گول خوردند....نمی دانم اما مرد خندان در حالی که هنوز می خندید صندلی اش را به مردی داد که نمی خندید بلکه پوزخند می زد ... خرداد ها اما هنوز زیبا بود و در انتظار زیبایی...
چهار سال به اسم زیاد است اما تا چشم به هم می زنی می گذرد اگر امید به بهتر شدن داشته باشی.... چیزی نیست در طول یک تاریخ ...چهارسال گذشت و باز خردادی دیگر رسید. شهر من همه بیداری بود همه شور و هیجان همه شوق آزادی همه صدای بلند یک دلی ....به عکس های تولد بیست و سه سالگی ام با این افتخار نگاه می کنم که در آنها مچ بند سبزی به دست دارم . مردم میهنم موجی شدند و خواب را شکستند ... فریاد زدند .... مردی رسیده بود که پدرم همه ی خردادها منتظر آمدنش بود و می گفت "میرحسین اگر بیاید من به او رای خواهم داد" ....حالا او آمده بود و مردم بی امان با او همراه ... حماسه ای دیگر... طوفانی که در وصف نمی آید....
یک بند این جا سانسور می شود.... نوشتن اش در این جا نمی گنجد...
هفته ی آخر خرداد... خون...آتش ... گلوله ....فریاد....زندان...شکنجه...چه کسی خرداد مرا به این نازیبایی ها آلود؟؟؟؟؟؟
حالا یک سال از آن روزها می گذرد.... چیز زیبایی مانده آیا؟ بسیار.... خرداد رسیده برای بیداری... برای آگاهی ....برای دست هایی که بعد از زمان ها یکدیگر را پیدا کرده اند .... خرداد تنها ها را به هم پیوند داد..... حالا ماییم و فریادی که اگر سکوت کند هم خاموش نخواهد شد....حالا دیگر همه می گویند " ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم"
نظرات ()اینم یه مدلشه!
نظرات ()سر تا پایم ذوب می شود در هیچ بعد از آن همه تحمل سخت و انگار تمامی ندارد این هیچ های آزار دهنده.
من اینجایم بعد از تمام شدن ها و رفتن ها با طول و تفسیر هایی طولانی شاید با دلی مطمئن اما نه با دلی آرام ...ذهن به هرجا که بخواهد سفر می کند . روح به هر جا که بخواهد می رود و من اینجایم با هزار فکر و آرزوی قشنگ ....چه اصراری است که ناگفتنی را بنویسم؟؟؟؟
نظرات ()گاهی احساس می کنم هنوز زمان کاری نرسیده به خودم که می آیم میبینم چه زود دیر شد. زمان کم است انگار برای زندگی کردن و ایده های ما هم کم و هم زیاد ایده های بودن زیاد و ایده های رسیدن کم ..... همه جا را می خواهی انگار برسی اما فقط رسیدن.... حس در راهی رفتن انگار دیگر نیست. شاید بشود اسمش را گذاشت ...حوصله ندارم اسم مناسبش را انتخاب کنم اسمش هم با هیچ کسی که وبلاگم را نمی خواند!
نظرات ()من قصد نوشتن نداشتم
من چیزی برای نوشتن نداشتم
همیشه وقتی حرف های گفتنی ام زیاد می شوند ، آنقدر زیاد که بیم آن دارم اگر شروع کنم نتوانم همه را بگویم از گفتن صرفنظر می کنم مثل ههمه حرفهایی که از ین روزها مانده بر دلم اما...
اما عکس تو ...عکس تو را که روی صفحه مونیتور دیدم دلم نوشتن خواست....دلم گرفت...دلم تنگ شده...دل همه تنگ شده ... یک سرزمین دلتنگی پشت ندیدن توست این روزها...مردم خسته اند از این همه که دیده اند ...نه نه نمی خواهم بگویم چه فایده از این که بگویم و حق مطلب را ادا نکنم؟
تقصیر میثم بود با این عکسی که گذاشته اینجا و آدم را دلتنگ میکند....دلتنگ کسی که مدت هاست ندیده ایم
نظرات ()چیزی راه گلویم را بسته و مرا به خفگی پیش می برد .... مرا می برد به نبودن و خاکستری بودن ... به روزمره و افسرده بودن ... مرا می برد به هیچ بودن....و من دست و پا می زنم که باشم....و من این همه در تلاش و اضطراب ، می خواهم پیدا کنم لحظه ای زندگی کردن را...من برای تجربه ی زندگی کردن بال و پر می زنم.....
نظرات ()تو کیستی؟
تو کیستی که میهن من زیر گام های نامهربان تو تسخیر شده؟
سیاه پوش نفرت انگیز ...با بازوانی که به دروغ تو را قدرتمند نشان می دهد؟
تو کیستی از کجا آمده ای که رویای سر دادن شعارهای در دل مانده مان را زود زود به کابوس سیاه کبودی و فرار و نفس نفس زدن می رسانی؟
تو کیستی از کجا آمده ای که در کمین پاک ترین خواسته های مردم وطن من نشسته ای به انتظار تا با غرور حمله کنی و بی هدف نشانه روی؟
سیاه پوش نفرت انگیز چرا می خندی؟
به تو ما را چگونه شناسانده اند که از ترساندن ما می خندی؟
هیچ فکر فرداهایت را کرده ای ؟
فرداهایی که فرزندان ایران خاک پاک خویش را دیگر بار تسخیر کنند؟
فردایی که تو سیاه پوش نفرت اگیز را از این خاک ندانند که اگر مام وطن تورا زاده بود این چنین فرزندانش را به خاک و خون نمی کشیدی
نظرات ()یکی می گفت از خدا بخواهید به دعا و تضرع که هر دری که بسته باشد چون زید کوفته شود عاقبت باز خواهد شد . دیگری از راه رسد و گفت کی بسته بوده تا باز شود....من نه مثل اولی شاعرم و نه مثل دومی عارف...من تنها به چشم خود دیده ام که او بندگانش را هرگز فراموش نمی کند و بندگانش گاه او را از یاد می برد...او خواسته هایشان را اجابت می کند و آنها نه از عهده ی شکرش بر می آیند و نه حتی برای آن تلاش می کنند!
نظرات ()دلم بدجور گرفته...دلم از دیشب به بعد گرفته...روزگار یکنواختی اش را از دست داده اما به بذی. همیشه به مادرم می گفتم خوش به حال شماها که انقلابی را در زمان خودتان دیدید و شور و هیجانی را در مردم ...صرف نظر از آنکه نتیجه اش چه باشد ....این روزها اما با دلی پر از اشک و هون کشورم را می بینم که چطور شاهد داستانهای تلخ و تکراری تاریخ است ...من این روزها تاریخ کشورم را می بینم که در حال نوشته شدن است...قصل به فصل به کتاب قطوری که سالها بعد فرزندانم خواهند خواند اضافه می شود و آنها جملاتش را حفظ می کنند بی آنکه حس غریب این روزهایش را درک کنند و نام های برده شده در آن را با هم گاهی قاطی می کنند که نمی شناسند مردان و زنانی را که در این فصل از تاریخ عده ای به نیکی و عده ای به بدی نقشی آفریدند....
دیروز روز تاریخی بود ...پرده ی سوم این ماجرا....یک نفر نشسته بود و نوشته بود ...نوشته بود و در دستان لرزان و بی رمق کسانی گذاشته بود که دیگر از آنها انگار تنها یک اسم باقی مانده بود...و به انها گفته بود بخوان ....وآنها خواندند....انگار همه ی آرزو های خودش را نوشته بود ...آن چهره که هیچ وقت ما ندیدیمش ...آن چهره ی ترسناک که به نام دین خدا یا به نام ایران مات یا هر چیز دیگر آن کارهای نگفتنی را انجام می دهد نشسته بود و آرزوهای خودش را نوشته بود...کاش می شد این مردمی که به خیابان آمدند از قشری خاص می بودند....کاش مردم نتایج انتخابات را خودشان باور کرده بودند و به خاطر هیاهوهای مشتی وطن فروش اینگونه آشفته شده بودند ...کاش اینها همه جیره خوار یک شیطان معلوم الحال بودند که ما اسمش را گذاشته ایم امریکا....کاش صداوسیمای ما مقبول ترین رسانه بود و همه این اغتشاشات را بی بی سی فارسی راه انداخته بود(وای که چقدر بدم می آید وقتی مردم اخبار این رسانه ی غربی جنجال ساز را به اخبار گل و بلبلی ما ترجیح می دهند). کاش می شد همه ی اینهایی که اعتراض دارند دستشان توی یک کاسه باشد که کسی نگوید اگر این دروغ می گوید این یکی را چه می گویی؟ کاش می شد یک جوری حرف از براندازی و پایمال شدن خون شهیدان به میان بیاید تا عده ای از مردم حامی ما بشوند.....آن چهره ی ناشناخته نشست و آرزوهایش را نوشت و بعد با خود گفت من قدرت دارم من می توانم این ها را بزنم می توانم به آنها غذا ندهم می تواننم آزارشان بدهم می توانم آنها را با خانواده هایشان تهدید کنم می توانم هزار کار دیگر انجام دهم با آنها و می توانم جای همه این ها برگه ی آرزوهایم را به انها بدهم تا برایم بخوانند و من کیف کنم....فردای آن روز چهره هایی آشفته و رنگ پریده ...لاغر و بی روح و از همه دردناک تر شکسته شده و فروریخته جلوی دوربین ها حاضر شدند و برگه ی آرزوهای چهره ناشناخته را که دیشب تاصبح در سلول هایشان حفظ کرده بودند خواندند ...و چهره ناشناخته هر لحظه بیشتر کیف می کرد بی آنکه بداند بیرون دیوار های زندان مردمانی خونهایشان دارد به جوش می آید
نظرات ()نوشتن در وبلاگی که کسی نمی خواندش مثل زندگی کردن در شهری است که کسی تو را نمی بیند مثل بودن در کنار مردمانی که بودن و نبودن تو برایشان فرقی نمی کند مثل ساعت های زیاد پر از احساس پوچی بالا رفتن دیگران را نگاه کردن و چسبیدن به زمین....
اما اگر دستهایت به نوشتن عادت کرده باشد در روزگاری دور...روزگاری پر از هدف و آرزو و امید گاه گاهی دلت برای نوشتن تنگ می شود...مثل همان گاه گاهی که دلت هوای موثربودن می کند...هوای هدف های بزرگ داشتن...هوای نپوسیدن....حقیقت زندگی اما چیز دیگری است
تعداد بازدیدکنندگان صفر است...کاری روی زمین نمانده که برای انجام شدنش انتظار مرا بکشد...آرزویی در زندگی نیست که برای رسیدن به آن دلم از شوق بالاوپایین بپرد...روزگاری من هم مثل همه دوست داشتم به هدف های بزرگ برسم...قصه زندگی هدف هایم را سوزاند...من شاید شاد باشم که غمی نیست به مهربانی خداوند اما چیزی گم کرده ام....دردی همه روحم را گرفته...من هیچ نیستم!!!
نظرات ()